تبليغاتX
آبان


آبان

شهر فیروزه ای آسمان جای آدم های بی ستاره نیست.





















من آن پاييز دلگيرم

سرود غم به تن دارم

به بوم سبز تابستان

شكوه رنگ مي كارم

منم آن خنده اندوه

نگاهم سرد وعريانست

براي باغ نيلوفر

خزان را ارمغان دارم

منم آن فصل ديوانه

سكوتم اوج ويرانيست

به چشم  زارع بي كس

وجودي مماو از خارم 

منم آن موجی از  سرما

كه سهمي از زمستانم

براي برگ روشن جنگل

طلوعي از فنا  خواهم

منم آن واژه تنها

 عبورم مانده در غم ها

براي شعر یک شاعر

كلامي از سفر دارم.

 

بدون شرح ! شعرم

تقدیم به یه رفیق >> به وقتی بابا کوچک بود .

+هشت / هشت / هشتادو هشت > زاد روز امام هشتم تبریک وتهنیت باد.

م.س/آبان

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:3 توسط مجید.س| |

مي توانم  آغوش گرمت را احساس كنم

با تمام وجودم!

شعر بي بديل پاييز و ماه فيروزه اي آبان

چه ترنمي دلنوازي!

پاي چوبكي مي نشينم

و خنده ام را با حوض بي ماهي قسمت مي كنم!

پروانه را به شبنمي كه از وضوح برگ هاي نيلوفر مي چكد سيراب مي كنم!

آخ كه چقدر روشني را دوست مي دارم !

من سوز سرد زمستان را از باغ برگ هاي رنگي ميدزدم

و در خفا به باد مي سپارم

روز ها ي كوتاه را به لمس ثانيه هاي  گل هاي باران به انتها مي رسانم

وشب

طلوعيست  كه ستاره ام در آن به شكوه مي رسد

 

و من  روياي وصل  را دوباره مي بينم

 

خاك رنگ عوض مي كند

پرستو كوچ

شهر را زلالي سحر تسخير مي كند

و شرم حضور ماه تاريكي را به انزوا مي برد

من

تنها من 

كنار جنگل در هم كنار جاده دهكده

پرواز را انزواي خانه بيرون مي كشم

دلواپسي را  به نگاه مغموم شكست مي سپارم

و بر عبور بي انتهاي افق

مجاور  روياي خيس دشت

سجاده ام را

پهن مي كنم

و

نماز شكر بر جاي مي آورم

وقتي آبان مي خندد!!!

+ آقا جون من خسته ام ! از آدما ! از دروغا ! از همه بریدم!  کنار جاده فیروزه ای من چترم و بستم سر پا

انتظارم

ببار. خیسم کن ! می خوام شسته شم!

- آبان تجلی پرواز است برای من که روز هاست اندیشه زندگی را در بستر زمان نمی کاوم !

و آروز ی پرواز در شکوفایی یک روز بارانی را جستجو می کنم!

اندیشیدن به مرگ زیبا. زیباست!

شعر باران واژه هایش بی رنگیست

گریه ابر انتهایش دل تنگیست!

یه منتظر /م.س/ آبان

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:45 توسط مجید.س| |

شب در عمق روحانی سحر غرق می شد  و قاصدک زیبا بود  وقتی شبنم کوچه سبز گلبرگ

آبی را طی کرد!

به باران قسم تمام اوج یک رویش را در خنده های فرشته ای دیدم که از قلب سفت وسخت وسیمانی

خیابان شهر سر بر اروده بود .

گاهی چقدر زندگی  ساده تبسمش را به رخ می کشد !!

 

----------------------------------

من خوابم می آید ! خسته ام!

از ترحم  قرض ورزانه  از نگا های  ظالمانه  خنده های وقیحانه  از افکار ساده لوحانه

خسته شده ام!

و بیشه رنگ خواهش شرمگین موجودات فاسق و فاحشه گشته !

بال هایم کو ! پروازم چه شد! لبخند را که از لبانم دزدید !

من خوابم می آید

خون رودی گشته رو به سرزمین مردگان و خیانت از ابر های شهوانی می بارد

وچقدر آسمان خاکستری ست!

صحنه دلخراش زندگی را تاب ندارم! من بازیگر چنین نقشی نیستم!

پرده ها را بکشید !

من عاجزانه منتظر پایانم ! روحم  بیمار گشته ! کابوس زندگی را باور ندارم!

اکنون وقت خوابیدن است!

کمی مرا خواب !

زمانه محجور دست فروشان عصیان کنار تیر های چراغ برق ! و اندیشه ذغالی روایت گران نور!

گشته!

مرا نجات دهید !

من خسته ام! و کج فهمی امانم را بریده است!

بیزارم از مترسک های  سیاه !

از خواهرکان   مغرور  دروغگو!

از زندان زندگی به تنگ آمده ام

مرا کمی خواب دهید

خواب آزادیست! روشنیست! خواب تجسم  ملایم  فرشته باران است..

خواب خداست!

+ قلوپ قلوپ قلوپ !!  داشت از لیوانش نور  می خورد!

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:49 توسط مجید.س| |

به صبح آزادی قسم.. که

فروغ ابدی را تنها در چشمان آبی و معصوم نیلوفرم دیدم !

تو فصل  خیس آبان  او ن ور شهر خدا  وقتی بارون باریدن می گیره  گل منم می خنده

وسط برکه پروانه ها!

چسم من این جاست و دلم خیلی وقته پر پر می زنه واسه بویدنش!

دیوار گچی اتاقم دیگه خسته شده اونقدر با مداد سیاه خط خطیش کردم !

کلی روزو کلی خط !

هر روز کنار پنجره می شنم تا شاید قاصدکی از عشق چشم ابیم  خبری تازه بیاره!

توری پنجره رو  شکافتم  نکنه یوقت قاصدکا رو زخمی  اسیر کنن .

کلاغا رو هم از تو حیات دائم کیش شون می دم!

اخه کلاغا فضولن و با قار قاری بلندشون  همه شهر  رو خبر می کنن!

نمی دونم کی و کجا به نیلوفرم می رسم !/ تو یه روز بارونی . زیر نور ماه . توی ثانیه های گرم

ظهر یه تابستون یا شایدم  تو یه شب پر از ستاره !!

من ترجیح می دم تو یه شب بارونی باشه  وقتی ماه قرص کامل داره و قتی زهره لبخند می زنه !

اون جوری طراوت و زیبایی بیشتری داره!

چشم تو چشمش خیره بشم  و زیر بارون داد بزنم

فروغ ابدی من توی رنگ فیروزه ای دو تا چشم آبی که  کلی پروانه دوستش داره و همه آرامش زندیگی

 کوچیک منه !

چشمان آبی نیلوفر  برکه پروانه ها!

خوشا به حال من که پروانه ها همیشه حسودی شون رو نثار م خواهند کرد!!

* تجسم یک رویا بود و جز اون هیچ!

+امروز وقتی خندیدم  فهمیدم مسیر شکفتن رو یافتم! و همه فرقش با دیروز این بود که دیگه غصه فردا رو

نمی خورم   . امروز رو نباید از دست بدم فرصتی که خدا ی خوبم در اختیارم می زاره واسه بعدشم

خودش بزرگه مهربون.

دومین پست در دو روز متوالی !

+ بخند و بیندش به لیوان لبالب پر! جای خالی وجود ندارد.

آبان / م/ مهرگان 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:10 توسط مجید.س| |

دلدرد های  پر درد

صبح  آغاز خود را با اولین انوار طلایی خورشید جشن می گیرد و نسیم روح نواز سحر در میان کوچه های

شهر شریان پیدا می کند.

روزی دیگر متولد می شود .  و مهر پاییز با ترنم خنده های فرشته های دبستانی  جانی دوباره می گیرد!

 من به هیچ یک از اینها نمی اندیشم!

به تدفین گل های مریم  و به ظهور گل های نیلوفر!

به هیچ یک!!

شهر پر از واقعیت های تردید آور است پر از رنگ های کاذب!!

ومن نگران چشم های هستم که هر روز می لغزند !! خیابان را می بینند !! عروسک های  رنگی را

می بینند! کاج های شهر را و درختان سبز تبریزی را می بینند ! بیلبورد های تبلیغاتی نصب شده بر

سر در مغازه ها ! حتی افکار مسموم منتظر در سر چهار راه ها!!

اما خط روشنی که در تمام نقطه های ممتد هستی در جریان هست  را نمی بیند!

من نگرانم

نگران خنده هایی که بر پیاده رو های شلوغ در جریان است !  نگران نفس های مسمومی که هوا را

بد خیلی بد آلوده می کنند ! نگران افکاری که پاکی آُسمان را می ربایند !

نگران ذهنی مشوش  ! که در جستجوی حقیقت فشار سنگینی را بدوش می کشد ودائم میانه

من و او در کشمکش هست!

من واقعا نگران پسرکی هستم که بیست و سه طلوع از بهارش می گذرد !

و شاید تنها امیدش روح قاصدک هایست که در سطح خالی  شب دامانش را نورانی می کنند

قاصدک هایی که  راه را نوید روشنایی می دهند ..

شاید همین برای  به آغوش کشیدن آرامش کافی باشد .. شاید..

+ این روز ها می گذرد می گذرد  ومی گذرد و من درگیر  حل مسئله بزرگی می باشم تثبیت  ثانیه

های پر سرعت زمان!!

پاردوکس: دلم نیامد نا شکر باشم  برای همین پستم را با خطوط آخر پایان دادم.

 تیرگی نیست وقتی  قلبی مکدر می شود و دستی شجاعانه نشانه می رود! شاید گستاخی در کار باشد اما تیرگی نیست!
پاییز روز های روشن زیادی دارد روز هایی که خاک دانه را در بر می گیرد مترسک کلاغ را و باد شهر را و برگ خیابان را!
زندگی آنقدر هام که می گویند بد نیست! بد ماییم که بد می بینیم!
فریادمان گرچه در گرد وغبار فصل فیروزه ای گم می شود  اما هنوز فرصتی هست برای
دوباره ساختن دوباره فریاد زدن ! فریاد زن که هنوز گم نشده هست!
من  تو رایگان از  او محبت می گیریم ! پس هنوز یکی هست که هوایمان را داشته
باشد !
زندگی را باور داریم  گرچه گمشده ای هستیم که هریک گمشده ای داریم !
اما هنوز خسته نشده ایم!!
ما خدا را داریم  هنوز.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:6 توسط مجید.س| |

لحظه به لحظه انتظار

ثانیه های بی قرار

و منی که نگاه می کنم به انتهای کوچه بهار

وا مانده بغضی در گلویم !! و توی که می گزری همچون یک مسافر سوار

بر بال های تند  باد!!

-------------

خاموش بودم

خاموش شدم

آندم که وهم سرد

رفتن را سر دادی

و روح بی الایشت اسیر

ساقه های مرگ شد

تنهایی نقطه ای  شد پرنگ

که تمام صفحه سفید زندگیم

را پر کرد

و سایه شوم مرا در آغوش گرفت!

 تو رفتی

در مسیر صاف باران

و من ماند م و جاده  مه آلود اندوه

و

آسمان بی رنگ ماتم

خواب روشنی را از من گرفتند

در عمق  تاریک  و منجمد

سال های بی کسی!

ترانه ام را ربودند

مرا خاموش کردند!

------------------------------

 حسی نا اشنا بود که در بستر وجودم لانه کرده بود به سیاه چاله فضای می ماند که عمقش نا معلوم بود. تاریک بود وسیال ویرانگر! تک تک سلول های نورانی وجودم را چون کرمی  تکه تکه می کرد و می خورد! وانچه زاده می شد سیاهی بود ظلمت!

دیگر چیزی به پایان آخرین قطرات روشن وجودم نمانده بود ! تنهایی پوچی در قلبم سایه گسترده بود و پیش می رفت! به  ویروسی  ناشناخته شبیه بود که سرتاسر  روحم را بیمار کرده بود ! ویروسی که خود

آفریننده اش بودم! شکوه عظمت تاریخی عشق را در من می کشت و نفرت را قوا می بخشید!

در شب سایه درونم خبری از ستاره و ماه نبود ! همه چیز به اتمی یک شکل می ماند که تنها مولد گناه

بود! و جسم سیاه هر روز بیشتر وبیشتر می شد تا..

انفجار صورت گرفت و اتم وا شکافت  !

و هستی نورانی  در انتهای تاریک درونم  در حال شکل گرفتن بود و

خورشید ها و ستارگان  و کهکشان ها  ظهور خود را آغاز کردند..!

*

بعضی موقع ها زندگی  پرده وهم و تاریک توهم رو کنار می زنه !!! وآدم لذت با معبود بودن رو

با تموم وجودش احساس می کنه !! اونوقت یه حس غریبی بهش دست می ده حس با

خدا بود و خدا رو داشتن..

ته نوشت:

خواستم بگویم که نرود
اما!

بی آنکه تصویر غمگین قلب مرا درک کند
گفت: مرا میعادیست با باران
و رفت!

شعر پروازم  را بدرقه راهش کردم!
باران بهانه بود او
پی آن دیگری رفت..

 

روز خوش .آبان 

 

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:37 توسط مجید.س| |

به نام خدا یی که آرامش را برای بنده اش هدیه می دهد.

حقیقت زندگی چیزی نیست که لب طاقچه افکار ما تغییر کند و یا ذهن ما آن را به سود خود  دگرگون کند.

حقیقت را باید آنگونه که هست پذیرفت  و  ونباید در صدد آن بود که آن را کتمان کرد و یا از کنارش با بهانه

تراشی های کودکانه گذر کرد. هر چند توجه به این نکته که حقیقت های زندگی  ره آورد های زیبا و

خوب نیز فراوان دارد که به مزاج افکار  ما شیرین می آیند اما آدمی همیشه باید ساختار شخصیتی قوی

ومستحکمی   در مقابل تمامی واقعیت های زندگی  چه تلخ وچه شیرین  را از خود نمایان کند وهمیشه

آمادگی مقاومت ومبارزه با تحولات بزرگ وکوچک زندگی را داشته باشد. چیزی که امروزه در  نسل پویا و

جوانی ایران کمتر دیده می شود .

درک واقعیت وحقیقت های زندگی مستلزم شناخت وریشه یابی  موضوع و عامل شناخت

( افکار آدمیان) می باشد. که در این میان  شناخت افکار انسانی یا شناخت خود کمک شایانی در

درک آنچه که حقیقت ـ واقعیت های زندگی  نامیده می شود و یا به تعبیر بهتر  بازتاب های شدید وضعیف

 روانی  که از سوی اجتماع فعال انعکاس پیدا می کند وآدمی را خواسته یا نا خواسته وادار بر جذب این

بازتاب ها می کند  را دارد.

البته این  موضوع نباید باعث شود که انسان اهمیت محیط را کمتر بداند .

ـــــــــ

مقدمه بالا  توضیحی بود برای موضوعی که می خواهم مطرح کنم  و دوست دارم که هرکسی که مایل به

پاسخ دادن و شرح دادن در قبال موضوع فوق می باشد صادقانه نظر خود را مطرح کند.

ـ جامع جوان ایران به لحاظ شخصیتی و درونی تا چه حد قادر مقابله با بازتاب های روانی  متضاد با ارزش

های قابل باو خود می باشد و آیا حقیقت وجودی خود را توانسته در ک کند.؟  شما خود جزء کدام دسته

می باشید؟

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

 

یک توضیح: زین پس بعضی مطالب وبلاگم کمی جنبه تخصصی خواهد گرفت و مباحثی از علم روانشناسی که رشته تخصصی مورد علاقه ام والبته تحصیلم می باشد ( برای کسب اطلاعات ونظرات دوستان ) در برخی پست ها گنجانده خواهد شد. با تشکر

ته نوشت: سه تا صلوات برای ظهور امام عصر (عج)

آبان که بیاید

سیمرغ که بخواند

باران که ببارد

هجرتم آغاز خواهد شد..

شاید صبحی از پاییز آمد من دیگر ساکن این دنیا نبودم  شاید یکی از همین صبح دم های آبان شاید

فردا . بیاید همدیگرو ببخشیم شما من وبیشتر . 

+ چه زیباست خدا را درآغوش کشیدن . چقدر غافل بودم این همه عمر کردم و فقط این مدت کوتاه خدا رو

دارم پیدا می کنم. فرصت کمه حسرت داشتنش زیاد! عمر کوتاه.

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:47 توسط مجید.س| |

زمین گرچه خواب است اما چشم هایی هنوز بیدار است که

خورشید را عاشقانه می طلبند!

-----------------------------------------

پاییز تجسم قشنگی دارد از یک زندگی رویایی وقتی  رنگ های بی بدیل در حال شکفتن می باشند

و من تمام اندوهم را به فصل شعر های عاشقانه می بخشم .

نگاه کن ! پادشاه فصل ها با چه زیبایی بر تخت تکیه می زند و  چونان بوم رنگ رنگ نقاشی بر پهنه

سرزمین آبی مان  سایه می گستراند!

و سلطه سبز تابستان را بر می چیند و جهان را ز مکررات می رهاند .

باد می وزد  !

در میان طنین نوای دل انگیز سمفونی خش خش برگ ها !

که زیر پای عابران رهگذر این سو انس و هجوم می اورند در کوچه باغ های شهر!

احساس زشتی  را نمی توان یافت یکسر خوبی است وزیبایی !

سر فصل پاییز نشان نوید بخش روز های روشنی و طراوت است . روح آبی باران را در قدم هایش

می توان به وضوح دید!

آری  پادشاه جوان  الهام بخش سر زندگی ونشاط است.

روح پاییز

تمامش را می توانم با روح جان احساس کنم.

+  جشن مهرگان  شادباش باد.

- دامنه های البرز کم کمک سفید پوش می شوند.

* ستاره ه طلائی من در آسمان آبی زمین جای ندارد من به فراسوی کهکشان ها می اندیشم!!

ته نوشته:

سرد باد دست های غریب و سنگین یاس
من نمی خواهم چشم های ابیت را بر دیواره سخت  و زشت منجمد  تاریک شهر بدوزی!
شهر  نقطه های زیبایی بی شمار نیز دارد!
شکوهت را به ویرانه های هرزه ی بازوان شهوت مفروش !
گیرایی نگاهت را به خاموشی نسپار ! نه تو  مسافر سرزمین تاریکی نیستی ! زاده غمگین سیاهی را از خانه ی ات دور کن!
بیدار شو
من هنوز هم  در میان  سنگ فرش خیابان شعر انتظارت گرمای دستانت را می کشم
فاصله پیمودنیست
چیزی به ابتدای عروج نمانده
بیا بهم  گره بخوریم محکم !
ناگسستنی !
من و تو گر ما شویم
هیچوقت هیچ  سلاح تاریکی  قادر نخواهد بود روشنایی عاشقانه ما را به رباید
به من جانی تازه ببخش
فاصله پیمودنیست..  
   

م.س / آبان

 

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 12:23 توسط مجید.س| |

شنیدم که باران می خندید

در پس اخرین پنج شنبه تموز

و باد نوید تازه ای می داد

از رنگین کمان برگهای پاییز!

+ همین

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:46 توسط مجید.س| |

ترنمیست پاییزی

که نوایش دل وجان ادمی را می رباید

و  برق نگاهش به گیرایی تابش مهتاب است

در شب چهاردهم از ماه!

خروشان است

و سراز چون آبشار

تابشش

تمام واحه را مات می کند!

به تلنگری زیبا می ماند

که تمام نفس زندگی را

تنها می دمد!

و رستاخیز

تک لحظه های

نورانی و شور انگیز دقیه هاست !

پایان را نمی شناسد

چون صبح همیشه

سرزنده وشاداب است!

روح امید را

به توان هستی می دمد!

شب را

نمی شناسد

اندوه با وجودش قهر است!

به رویایی بی بدیل

می ماند

که واقعیت دارد!

آری تمثیل مهربانیست!!!

 

++ زمین دیشب تکانی عظیم خورد و مادر روح  قاصدک را به اندوه کرم های شب تاب بخشد!

جنگل را نور دوباره روشن کرد! و فاصله گویی در انتهای گم شدن بود وقتی تمام شعر آبی باران

وصل را به ارمغان اورد از آن سوی هفت آسمان! زمین تکان خورد ! هستی شور گرفت و کهکشان

خندید ! ستاره دنباله اش را در آغوش کید و بی مهبا پرواز کرد! چه شبی بود..

+- بیماری همه جا را فرا گرفته بود تمام اندوه خالی مترسک از این بود که مبادا کلاغ تنهایش بگزارد

و مزرعه در سرخی خون  بی رنگ خوشه گندم بسوزد! دشت سرازیر به سمت گریه بود!

اما شهر در حبس  ظلمت زندانی سرد بود ! صدای چیک چیک خون بود که از لب پنجره عدالت سرازیر

می شد در ساختمان دود گرفته حقیقت های کاغذی !در ساختمان دود گرفته حقیقت یاب ! 

گربه کنار موش بی خانمان شده بود حتی سطل زباله فلزی را هم دزدیده بودند!

و در نیمه شب بود که که خروس  خواند !

 

ـ* تمام نوشته های بالا  پر از منظور بود!!

+* تمام نوشته های بالا منظورش بی منظور نبود!!

------ اما تو یه لحظه می شه هم خوب نگاه کرد هم بد!!!

بی ربط: می گما می دونید می تونیم اگه بخوایم برسیم ! برسم!!

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 11:21 توسط مجید.س| |


Design By : Night Skin