تبليغاتX
آبان


آبان

شهر فیروزه ای آسمان جای آدم های بی ستاره نیست.





















نیمه افتاده یک نگاه

یا حسین ثارالله

 


در ابی زلال یک رودخانه. چه مرثیه تلخیست .اب در یک قدمی وتو هنوز تشنه ای . چون کودکان حسین

تشنه اند! مشک بردوش شمشیر بردست ! فرود شمشیرها نیزه ها و ریزش تیر! دستی ناگهان

 جدا می شود! مشک در دهان دست دیگر بر شمشیر ! باز هم حادثه دو بار تکرار شد! دستی نیست !

 دهان عاجز از پاسخ به فریاد های حسین! فرق می شکافد مشک سوراخ می شود ! طفل گریه می

 کند! عباس برای تنها یکبارداد می زند : برادر!


طفل آب نمی خواهد! عمو.. عمو.. عمو..


وهنوز هم رودخانه رنگ خون درخود دارد!

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 17:25 توسط مجید.س| |

سكوت من سرود من است!

آدم وقتي بدونه هدف تو كوچه هاي بي در وپيكر شهر مي گرده تازه متوجه خيلي چيزا مي شه.

اولين حسي كه تو اين لحظه هاي قشنگ بهت دست مي ده حس عجيبي به ا سم غريبي!!

همه آدما تو نظر ت  چقدر زياد غريبه ميان انگار هيچ شناختي ازشون نداري!

نمي دونم درست بود كه گفتم  لحظه هاي قشنگ يا اشتباه !! اما وقتي من برا يكي دو ساعت تو چنين

شرايطي  قرار مي گرم هم حالم خيلي خوبه هم بد!!

ديدن آدمايي كه مي خندن مي دون كار مي كنن گريه مي كنن بچه هايي كه فال مي فروشن ديدن

قلبايي كه مي شكنن  بچه هايي كه مدرسه مي رن  سيگار هاي كه كنج لب ادما دود مي شن!!

ديدن همه اين چيزا  هم برام شيرينه هم  تلخ!

يه حس خاص وقشنگ و غريب به آدم دست مي ده.

تماشاي زندگي بيرون از گود واقعا عجيب وغريبه!!

گاهي آدم فكر مي كنه انگار توي يه كره جديد پا گذاشته !

هرچي كه هست من چند وقتيه براي رهايي وتسكين خودم هفته دوساعت شايدم بيشتر وقتم رو صرف

اين بي هدف قدم زدن مي كنم!!

تجربه قشنگيه ... رهات مي كنه.. به خدا نزديكت مي كنه!!

برا من يكي كه اينجوري بوده..

 

 

+ دل نوشت: من از حضور مرگ در ثانیه ای كه می میرد هراس ندارم ! هراس من از  آدم هایی است

 كه ثانیه را برای گریز از مرگ می كشند!!!

+ تا حالا شده يه قاصدك رو از كنج   اتاقت برداري و از پنجره فوتش كني برون و بهش آزادي ببخشي...!

+ صداي  فرياد سرما مي آيد به گوش ..!  ملالي نيست چرا كه امروز هوا خوب است .. فردا هم خدا بزرگ

 است..

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 13:58 توسط مجید.س| |

تمام آنچه که در این روزها  بی تکرار  می آید ومی رود  رویایی بیش نیست. حتی دیگر  نمی شود  این

لحظات شیرین را  میان اندوه پوشالی  انبوه مردم پنهان سازم.

من سبکبال تر از یک پروانه  در آسمان فیروزه ای خدا  در  پروازم  وهیچکس قادر نیست  عمق

خنده هایم را درک کند  !

حتی باران!

بال هایم موجی از طراوت را در فضای شهر آکنده می کند !

هوای سنگین و آلوده  خیابان هم  کم آورده است ! ترس را می توانم از نگاهش بخوانم!

این هم شیرین است!

من  ابر به ابر 

در مسیر

رهائی

با قاصدک!

بال می زنم!

خدا رو چه دیدی  شاید این  رویا  هیچ وقت تمام نشود!

تمام ندای قلبم از خود آوای  سر می دهد که قناری را به نوایش میخکوب می کند!

قناری هم کم آورده است!

این هم شیرین است!

من دیگر از خدا چه می خواهم بیشتر از  این!

تما م گذشته را در پشت ثانیه ی فراموشی  سپردم به باد !

وفردا جز امید  هیچ رنگ دیگری برایم ندارد!

من رویای امروزم ! همین امروز !

همین الان!

هم این جا !

پشت  میز  تحریرم!

رویای من محدود به به اتاق !

به خانه!

به شهر !

به زمان..

حتی به این  میزنیست..

رویای من  نیازی  به اتفاقات  عجیب ندارد!

پرواز را من به  پرنده آموخته ام!

تنها من!

من تنها!

برای  خنده دلیل  نمی خوام!

لبانم بی دلیل هم  می خندد!

تمام معادله به ظاهر دشوار  آدم ها

یک راه حل دارد!!

اینکه پشت میز تحریرت  رو صندلی کهنه ای بشینی و  رویایت را پرواز دهی !

به روی خدا بخندی..

 

+هی تو ! می گم ! با توام !! می شنوی!! آره با خودت!!

- بادبادکم تقدیم به خدا..

راستی داشت یادم می رفت! تو که یه روز خواهر کوچیکه بودی  نمی دونم می خونی یا نه !من آدم

بخشنده ای نیستم!

اما فکر کنم بتونم از  یه کبوتر  که یه روز تنها  بود بتونم بایک کلمه ی ساده " سپاسگزارم"  از تموم

خوبیاش قدر دانی کنم.  یه چیز دیگه   من رها شدم  رها از بخشیدن ادما رها از تموم  دلسوزی ها 

رها از این این  دلبستگی ..رها! کدورتی نیست  که ببخشم..حتی خاطره بدی از  اون که  یه روز  واقعا

برام خواهر کوچیکه بود. خدا ببخشه ..

هم تو رو ... من و بیشتر  .. همه رو..

+ راستی بنده سرحال وسرزنده کلا حالا جالاها قصد بدرود زندگی ندارم>> این و محض اطلاع دوستانی گفتم که با کامنتهای خصوصی شون  ما رو مورد لطف قرار دادن. لطفا شایع نپراکنید.. خوب نیست آقا خوب نیست..

عید تون هم مبارک

 

آبان..

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 14:47 توسط مجید.س| |

درد ودل های شاعرانه من!!

 

از اول زندگی هی می دویدم

می دویدم می دویدم

...

تو کل این ۲۳ روز زندگی :

۱۷ و ۱۸ روز ش رو نفهمیدم چطور شد چه جوری گذشت از کجا اومد وبه کجا رفت!!

درس خوندم و درس نخوندم  یه عمر

یه چند روزی هم پشت در کنکور نشستم هی دست و پا شکسته در زدم اما بازم کسی در رو بروم باز

نکرد یا شایدم اونقدر آروم در زدم که کسی صداش نشنید! تا مجبور شدم  روز چهارم از بالا دیوار بپرم داخل

دانشگاه!

یه روز دیگه   یکی رو دیدم که خیلی صاف و صادقه بهش گفتم  خواهر !

اما نوسانات  ثانیه ها همه رو تغییر می ده !  محبت خواهر شد ترحم دلسوزی آخرش اصراف و..!!

چند روز م که یه دقیقه خوش ندیدم ولی ناشکر هم نکردم همچنان داشتم می دویدم!

نیمه دوم روز اول دانشگاه  جنون عشق اومد سراغم و یه روز ونصفی به اتلاف وقت برای ایثار دوست

داشتن  موجودی کردم که حتی خودشم دوست نداشت! نصف روزم وقتم به فراموش کردنش گذشت!

 اما این  اواخر 

اینقده دویدم تا

تا... نفس نفس نفسهام من به خودش آورد!

از دویدن خسته شدم!

بعد تند تند فکر کردم!

که شده قفل وبشکنم اما دیگه از بالای هیچ در نپرم به هیچ جا!

و دیگه به کسی نگم خواهر به هیچ کی ! و از کنار تموم محبت های خواهرانه خیلی راحت رد بشم

چون ته همه محبت های خواهرانه ترحم و اسرافه!

و دیگه عاشق هیچ موجود زمینی نشم ! عشق واقعی فقط لایق خدااست وبس!

بعد از این همه فراز ونشیب !!

اروم خیلی اروم   نشستم

یه گوشه زندگی دارم دویدن زندگی و آدم هاش رو تما شا می کنم!

این جوری می تونم  وجود خدا رو بهتر ببینم و عشقم نثارش کنم!

توی بیست وسومین روز زندگیم واقعا احساس هیچ خلاء  افسردگی نمی کنم و نشستم زیر سایه

زندگی و  یه زندگی هدفمند و  دنبال می کنم!

فعلا هیچ درد و دل شاعرانه دیگه ای ندارم شاید تا وقتی که ۲۳ سال دیگه به نشستن بگزرونم بعد ..

تا یادم نرفته  من عاشق تموم چیزی که دارم همین الان دارم هستم همیشه خدا رو شاکرم به خاطر

داشتن این همه دارایی!

Click to view full size image

 

+ابر های زندگی را زده ام کنار. می خندم..

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:5 توسط مجید.س| |

من آن پاييز دلگيرم

سرود غم به تن دارم

به بوم سبز تابستان

شكوه رنگ مي كارم

منم آن خنده اندوه

نگاهم سرد وعريانست

براي باغ نيلوفر

خزان را ارمغان دارم

منم آن فصل ديوانه

سكوتم اوج ويرانيست

به چشم  زارع بي كس

وجودي مماو از خارم 

منم آن موجی از  سرما

كه سهمي از زمستانم

براي برگ روشن جنگل

طلوعي از فنا  خواهم

منم آن واژه تنها

 عبورم مانده در غم ها

براي شعر یک شاعر

كلامي از سفر دارم.

 

بدون شرح ! شعرم

تقدیم به یه رفیق >> به وقتی بابا کوچک بود .

+هشت / هشت / هشتادو هشت > زاد روز امام هشتم تبریک وتهنیت باد.

م.س/آبان

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 13:3 توسط مجید.س| |

مي توانم  آغوش گرمت را احساس كنم

با تمام وجودم!

شعر بي بديل پاييز و ماه فيروزه اي آبان

چه ترنمي دلنوازي!

پاي چوبكي مي نشينم

و خنده ام را با حوض بي ماهي قسمت مي كنم!

پروانه را به شبنمي كه از وضوح برگ هاي نيلوفر مي چكد سيراب مي كنم!

آخ كه چقدر روشني را دوست مي دارم !

من سوز سرد زمستان را از باغ برگ هاي رنگي ميدزدم

و در خفا به باد مي سپارم

روز ها ي كوتاه را به لمس ثانيه هاي  گل هاي باران به انتها مي رسانم

وشب

طلوعيست  كه ستاره ام در آن به شكوه مي رسد

 

و من  روياي وصل  را دوباره مي بينم

 

خاك رنگ عوض مي كند

پرستو كوچ

شهر را زلالي سحر تسخير مي كند

و شرم حضور ماه تاريكي را به انزوا مي برد

من

تنها من 

كنار جنگل در هم كنار جاده دهكده

پرواز را انزواي خانه بيرون مي كشم

دلواپسي را  به نگاه مغموم شكست مي سپارم

و بر عبور بي انتهاي افق

مجاور  روياي خيس دشت

سجاده ام را

پهن مي كنم

و

نماز شكر بر جاي مي آورم

وقتي آبان مي خندد!!!

+ آقا جون من خسته ام ! از آدما ! از دروغا ! از همه بریدم!  کنار جاده فیروزه ای من چترم و بستم سر پا

انتظارم

ببار. خیسم کن ! می خوام شسته شم!

- آبان تجلی پرواز است برای من که روز هاست اندیشه زندگی را در بستر زمان نمی کاوم !

و آروز ی پرواز در شکوفایی یک روز بارانی را جستجو می کنم!

اندیشیدن به مرگ زیبا. زیباست!

شعر باران واژه هایش بی رنگیست

گریه ابر انتهایش دل تنگیست!

یه منتظر /م.س/ آبان

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 14:45 توسط مجید.س| |

شب در عمق روحانی سحر غرق می شد  و قاصدک زیبا بود  وقتی شبنم کوچه سبز گلبرگ

آبی را طی کرد!

به باران قسم تمام اوج یک رویش را در خنده های فرشته ای دیدم که از قلب سفت وسخت وسیمانی

خیابان شهر سر بر اروده بود .

گاهی چقدر زندگی  ساده تبسمش را به رخ می کشد !!

 

----------------------------------

من خوابم می آید ! خسته ام!

از ترحم  قرض ورزانه  از نگا های  ظالمانه  خنده های وقیحانه  از افکار ساده لوحانه

خسته شده ام!

و بیشه رنگ خواهش شرمگین موجودات فاسق و فاحشه گشته !

بال هایم کو ! پروازم چه شد! لبخند را که از لبانم دزدید !

من خوابم می آید

خون رودی گشته رو به سرزمین مردگان و خیانت از ابر های شهوانی می بارد

وچقدر آسمان خاکستری ست!

صحنه دلخراش زندگی را تاب ندارم! من بازیگر چنین نقشی نیستم!

پرده ها را بکشید !

من عاجزانه منتظر پایانم ! روحم  بیمار گشته ! کابوس زندگی را باور ندارم!

اکنون وقت خوابیدن است!

کمی مرا خواب !

زمانه محجور دست فروشان عصیان کنار تیر های چراغ برق ! و اندیشه ذغالی روایت گران نور!

گشته!

مرا نجات دهید !

من خسته ام! و کج فهمی امانم را بریده است!

بیزارم از مترسک های  سیاه !

از خواهرکان   مغرور  دروغگو!

از زندان زندگی به تنگ آمده ام

مرا کمی خواب دهید

خواب آزادیست! روشنیست! خواب تجسم  ملایم  فرشته باران است..

خواب خداست!

+ قلوپ قلوپ قلوپ !!  داشت از لیوانش نور  می خورد!

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:49 توسط مجید.س| |

به صبح آزادی قسم.. که

فروغ ابدی را تنها در چشمان آبی و معصوم نیلوفرم دیدم !

تو فصل  خیس آبان  او ن ور شهر خدا  وقتی بارون باریدن می گیره  گل منم می خنده

وسط برکه پروانه ها!

چسم من این جاست و دلم خیلی وقته پر پر می زنه واسه بویدنش!

دیوار گچی اتاقم دیگه خسته شده اونقدر با مداد سیاه خط خطیش کردم !

کلی روزو کلی خط !

هر روز کنار پنجره می شنم تا شاید قاصدکی از عشق چشم ابیم  خبری تازه بیاره!

توری پنجره رو  شکافتم  نکنه یوقت قاصدکا رو زخمی  اسیر کنن .

کلاغا رو هم از تو حیات دائم کیش شون می دم!

اخه کلاغا فضولن و با قار قاری بلندشون  همه شهر  رو خبر می کنن!

نمی دونم کی و کجا به نیلوفرم می رسم !/ تو یه روز بارونی . زیر نور ماه . توی ثانیه های گرم

ظهر یه تابستون یا شایدم  تو یه شب پر از ستاره !!

من ترجیح می دم تو یه شب بارونی باشه  وقتی ماه قرص کامل داره و قتی زهره لبخند می زنه !

اون جوری طراوت و زیبایی بیشتری داره!

چشم تو چشمش خیره بشم  و زیر بارون داد بزنم

فروغ ابدی من توی رنگ فیروزه ای دو تا چشم آبی که  کلی پروانه دوستش داره و همه آرامش زندیگی

 کوچیک منه !

چشمان آبی نیلوفر  برکه پروانه ها!

خوشا به حال من که پروانه ها همیشه حسودی شون رو نثار م خواهند کرد!!

* تجسم یک رویا بود و جز اون هیچ!

+امروز وقتی خندیدم  فهمیدم مسیر شکفتن رو یافتم! و همه فرقش با دیروز این بود که دیگه غصه فردا رو

نمی خورم   . امروز رو نباید از دست بدم فرصتی که خدا ی خوبم در اختیارم می زاره واسه بعدشم

خودش بزرگه مهربون.

دومین پست در دو روز متوالی !

+ بخند و بیندش به لیوان لبالب پر! جای خالی وجود ندارد.

آبان / م/ مهرگان 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:10 توسط مجید.س| |

دلدرد های  پر درد

صبح  آغاز خود را با اولین انوار طلایی خورشید جشن می گیرد و نسیم روح نواز سحر در میان کوچه های

شهر شریان پیدا می کند.

روزی دیگر متولد می شود .  و مهر پاییز با ترنم خنده های فرشته های دبستانی  جانی دوباره می گیرد!

 من به هیچ یک از اینها نمی اندیشم!

به تدفین گل های مریم  و به ظهور گل های نیلوفر!

به هیچ یک!!

شهر پر از واقعیت های تردید آور است پر از رنگ های کاذب!!

ومن نگران چشم های هستم که هر روز می لغزند !! خیابان را می بینند !! عروسک های  رنگی را

می بینند! کاج های شهر را و درختان سبز تبریزی را می بینند ! بیلبورد های تبلیغاتی نصب شده بر

سر در مغازه ها ! حتی افکار مسموم منتظر در سر چهار راه ها!!

اما خط روشنی که در تمام نقطه های ممتد هستی در جریان هست  را نمی بیند!

من نگرانم

نگران خنده هایی که بر پیاده رو های شلوغ در جریان است !  نگران نفس های مسمومی که هوا را

بد خیلی بد آلوده می کنند ! نگران افکاری که پاکی آُسمان را می ربایند !

نگران ذهنی مشوش  ! که در جستجوی حقیقت فشار سنگینی را بدوش می کشد ودائم میانه

من و او در کشمکش هست!

من واقعا نگران پسرکی هستم که بیست و سه طلوع از بهارش می گذرد !

و شاید تنها امیدش روح قاصدک هایست که در سطح خالی  شب دامانش را نورانی می کنند

قاصدک هایی که  راه را نوید روشنایی می دهند ..

شاید همین برای  به آغوش کشیدن آرامش کافی باشد .. شاید..

+ این روز ها می گذرد می گذرد  ومی گذرد و من درگیر  حل مسئله بزرگی می باشم تثبیت  ثانیه

های پر سرعت زمان!!

پاردوکس: دلم نیامد نا شکر باشم  برای همین پستم را با خطوط آخر پایان دادم.

 تیرگی نیست وقتی  قلبی مکدر می شود و دستی شجاعانه نشانه می رود! شاید گستاخی در کار باشد اما تیرگی نیست!
پاییز روز های روشن زیادی دارد روز هایی که خاک دانه را در بر می گیرد مترسک کلاغ را و باد شهر را و برگ خیابان را!
زندگی آنقدر هام که می گویند بد نیست! بد ماییم که بد می بینیم!
فریادمان گرچه در گرد وغبار فصل فیروزه ای گم می شود  اما هنوز فرصتی هست برای
دوباره ساختن دوباره فریاد زدن ! فریاد زن که هنوز گم نشده هست!
من  تو رایگان از  او محبت می گیریم ! پس هنوز یکی هست که هوایمان را داشته
باشد !
زندگی را باور داریم  گرچه گمشده ای هستیم که هریک گمشده ای داریم !
اما هنوز خسته نشده ایم!!
ما خدا را داریم  هنوز.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:6 توسط مجید.س| |

لحظه به لحظه انتظار

ثانیه های بی قرار

و منی که نگاه می کنم به انتهای کوچه بهار

وا مانده بغضی در گلویم !! و توی که می گزری همچون یک مسافر سوار

بر بال های تند  باد!!

-------------

خاموش بودم

خاموش شدم

آندم که وهم سرد

رفتن را سر دادی

و روح بی الایشت اسیر

ساقه های مرگ شد

تنهایی نقطه ای  شد پرنگ

که تمام صفحه سفید زندگیم

را پر کرد

و سایه شوم مرا در آغوش گرفت!

 تو رفتی

در مسیر صاف باران

و من ماند م و جاده  مه آلود اندوه

و

آسمان بی رنگ ماتم

خواب روشنی را از من گرفتند

در عمق  تاریک  و منجمد

سال های بی کسی!

ترانه ام را ربودند

مرا خاموش کردند!

------------------------------

 حسی نا اشنا بود که در بستر وجودم لانه کرده بود به سیاه چاله فضای می ماند که عمقش نا معلوم بود. تاریک بود وسیال ویرانگر! تک تک سلول های نورانی وجودم را چون کرمی  تکه تکه می کرد و می خورد! وانچه زاده می شد سیاهی بود ظلمت!

دیگر چیزی به پایان آخرین قطرات روشن وجودم نمانده بود ! تنهایی پوچی در قلبم سایه گسترده بود و پیش می رفت! به  ویروسی  ناشناخته شبیه بود که سرتاسر  روحم را بیمار کرده بود ! ویروسی که خود

آفریننده اش بودم! شکوه عظمت تاریخی عشق را در من می کشت و نفرت را قوا می بخشید!

در شب سایه درونم خبری از ستاره و ماه نبود ! همه چیز به اتمی یک شکل می ماند که تنها مولد گناه

بود! و جسم سیاه هر روز بیشتر وبیشتر می شد تا..

انفجار صورت گرفت و اتم وا شکافت  !

و هستی نورانی  در انتهای تاریک درونم  در حال شکل گرفتن بود و

خورشید ها و ستارگان  و کهکشان ها  ظهور خود را آغاز کردند..!

*

بعضی موقع ها زندگی  پرده وهم و تاریک توهم رو کنار می زنه !!! وآدم لذت با معبود بودن رو

با تموم وجودش احساس می کنه !! اونوقت یه حس غریبی بهش دست می ده حس با

خدا بود و خدا رو داشتن..

ته نوشت:

خواستم بگویم که نرود
اما!

بی آنکه تصویر غمگین قلب مرا درک کند
گفت: مرا میعادیست با باران
و رفت!

شعر پروازم  را بدرقه راهش کردم!
باران بهانه بود او
پی آن دیگری رفت..

 

روز خوش .آبان 

 

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 9:37 توسط مجید.س| |


Design By : Night Skin