|
بر اساس داستانی ازمن
|
|
خیلی وقت است که دل سیر طلوع و غروبی را تماشا نکرده ایم
میان صفر و یک های زندگی مدرن گم شده ایم..
+
تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 20:53 نويسنده مجید.س( م. گمنام)
|
هر صبح با طلوع خورشید اندیشه مواج تمام حواسم را می رباید
در را که باز می کنی انگار صدای از افق های دور را می شنوم با اینکه تا بهار مدتی نامعلوم مانده اما در اسمان پرواز خدا همیشه پرستویی برای دیدن هست.. هر صبح شاید بهانه باشد برای عبور از گرد و غبار شهر آدمها!! ---------------------------------- از تمام این ... چین ها که عبور کنی به خودت می رسی به خود واقعیت آنوقت است که بیشتر از آنکه شرمنده خودت شوی شرمند خدا می شوی..
+
تاريخ سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 10:29 نويسنده مجید.س( م. گمنام)
|
تمام آدم ها تمام ثانیه ها در تمام آینه ها رویا می بینند! فردا که آینه ها بشکند آن پشت چه خواهد بود؟ آدم!رویا!دیوار و یا هیچ!!؟
+
تاريخ یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 13:33 نويسنده مجید.س( م. گمنام)
|
|